English            Latin   

برای دریافت مطالب جدید به این آدرس www.azoh.net  مراجعه فرمایید

Yeni Adresimiz www.azoh.net

New Address www.azoh.net 

گفتنی است این سایت آرشیو مطالب منتشر شده از اسفند 89 تا دی 92 و همچنین از مهر 94 تا شهریور 95 را شامل می شود
 

سیستم مانقورت¬ساز پان ایرانیسم داخل و خارج از ایران (4)- قسمت چهارم

 اوجالان ساوالان

بررسی و تحلیل ساختاری عناصر داستان مانقورت بر اساس حرکت ملی ملت تورک آزربایجان جنوبی

تمهید

داستان مانقورت به معنی حقیقی کلمه شگفت آور است. از یک طرف چنان واقعیت دارد که حتی نمی توان به آن اسم داستان، قصه یا افسانه (با سرشت تخیّلی/ Fiction) داد و از طرف دیگر عناصر و حوادث آن چنان دقیق در ساخت و بافت داستان تنیده شده و دارای ارتباط و انسجام و پیوستگی منطقی و علی و معلولی (پیرنگ Plot) هستند که این داستان را به نمونه و سرمشقی عالی، همانند داستهانهایی مبتنی بر واقعیت در کتابهای مقدس ادیان و مذاهب بزرگ می بینیم (Paradigm)، تبدیل می کنند. تنها داستانهایی که در فرهنگ تورک با این داستان می توانند برابری کنند، داستانهای دده قورقود (حماسه ملی تورکان اوغوز و از جملۀ آنها ما تورکان آزربایجان) و منظومۀ هشتصد هزار بیتی حماسی "ماناس" (Manas)، حماسۀ بزرگ تورکان قیرقیز، است که اتفاقا نسخه (Version) کهن همین داستان مانقورت، البته به صورت خام و ساده و بدون حضور یوان یوانها، در همین منظومۀ حماسی شاهکار ماناس آمده است. البته همان گونه که در این نوشته بررسی خواهیم کرد، داستان هر چند شبیه افسانه و اسطوره است، اما در اصل بر اساس حوادث واقعی و تاریخ مایه گرفته است. بر اساس آنچه از داستانهای کهن تورک، قزاق و قیرقیز اخذ می شود، بر اساس اساطیر ملتهای تورک آسیای میانه، "دورۀ مانقورت"، شکنجه ای رایج و شیوه ای متدوال برای "کنترل ذهن" (Mind controlling) بوده است (ویکی پدیای تورک).

واقعیّت و حقیقت خیلی مواقع شگفت آورتر از خیال و دروغ است. داستان مانقورت داستانی واقعی و تاریخی است که از شدت شگفتی به افسانه (Legend/ Fable) ، اسطوره (Myth) ، پیش نمونه یا نمونۀ اعلی/ عالی (Prototype)، مثال (Idea)، رمز (Symbol) و تمثیل (Allegory) تبدیل شده است. تمثیلی که به دلیل وجود موارد مشابه عینی و ملموس در تمامی دورانهای زندگی تورکان جهان هم اکنون نیز می تواند به صورت تلمیح (Allusion) در ادبیات، نقد ادبی و تحلیلهای تاریخی، روان شناختی و جامعه شناختی ارزش و بار معنایی و مفهومی تلمیحی (Allusive) داشته باشد.

شخصیّت داستان مانقورت نمونۀ ازلی و کهن الگو (Archetype) است که در ناخودآگاه جمعی میلیونها انسان تورک  (Collective unconscious of Turks)، در طول هزاران سال حضور دارد. این کهن الگو در عمق روح و ضمیر انسان تورک سبب ترس شدید می شود و خوابهای او را برمی آشوبد. مانقورت چهرۀ سیاه، تاریک، دهشتناک و مسخ شدۀ انسان تورک است که در درازنای تاریخ همواره از آن وحشت داشته است و هنوز وحشت دارد. موجودیّتی سیاه و غیرقابل پیش بینی که همواره در طول تاریخ سینه و قلب مادر وطن تورکان را نشانه رفته است و بی محابا و بدون هیچ اندیشه و شفقتی سینه و قلب مادر را سوراخ و پاره می کند. مانقورت کابوس و بختک (Qara basan/ Kabus/ Nightmare) انسان تورک است. چهرۀ مسخ شده و وارونۀ انسان تورک که سایه و شبح (Shadow) و ناشناخته و مرموز است؛ در تاریکیهای اعماق ذهن ناخودآگاه انسان تورک پنهان شده و همواره مترصد حمله است. حمله به خود، حمله به خودی، حمله به اصالت، حمله به ایل و تبار و قبیله و ملت و مادر و پدر و هویت و زبان مادری و وطن مادری.  ترس انسان تورک از مانقورت هرگز هراس (Phobia)، یعنی ترس و تنفر مرضی و  بی مورد و یا سوء ظن مرضی، سوء ظن و هراس بی مورد و بدبینی و بدگمانی منفی نیست که در روان‌شناسی امروزی با عنوان پارانویا (paranoia) یاد می کنند، بلکه ترسی کاملا بحق، بجا، شایسته، ملموس، عینی، حقیقی و واقعی است.

مانقورت موجودیت خطرناک، مهیب و مرموز وجود انسان تورک است. موجودیتی خطرناک در اعماق سایه (Shadow) و نهاد (Id) ضمیر انسان تورک که همواره علیه موجودیّت، هستی و هویّت و کیستی او سربرآورده و بر سینۀ او که در "خواب سنگین و منحوس اوغوز" است، می افتد و می کوشد خواب او را به مرگ تبدیل کند. مانقورت الگوی مثالی و نمونۀ نوعی (Typical) است که ما تورکان آزربایجان، اسیر در دست استعمار صلیبی ضد تورک (تمام نگرشها و ایدئولوژیهای تورک ستیز و تورک هراس به همراه نوکران عبد و عبید ایرانچی و فارسچی آن)، با مصادیق واقعی آن (مانقورت و مانقورتیسم) درگیر هستیم. این داستان به معنی واقعی کلمه تمثیل (Allegory) است؛ یعنی نمونه ای مثالی و نوعی است که می تواند آیینۀ تمام نمای موارد مشابه، یعنی مانقورتهای آزربایجان، تورکیه، اؤزبکستان، قزاقستان، قیرقیزیستان، اویغورستان، تورکمنستان، تورکهای روسیه و اروپا و کل جهان تورک باشد. شخصیتهای داستان مانقورت از یک سو شخصیتهای نمونه ای یا نوعی (Typical character) و از سوی دیگر پویا (Dynamic character) هستند. یول آمان، شخصیت مانقورت داستان، ابتدا شخصیت پویا (Active character) و قهرمان (Hero/ Qaraman) است که بعد از شکنجۀ مغزشویی معهود مانقورتسازان، به شخصیت منفعل و اثرپذیر (Passive character) و در نهایت به ضد قهرمان (Antagonist) و یک "مادرکش" تبدیل می شود. شخصیتهایی که در تمامی دورانها در جهان تورک می توان مصادیقی واقعی، حقیقی و ملموس برای آن یافت. داستان مانقورت، به معنای اخص کلمه مصیبتنامه یا غمنامه (Tragedy) است. اما از تراژدیهایی نیست که صرفا برای موضوعات کلیشه ای کلی، چون بی اعتباری زندگی در دنیا یا قهار بودن و گریزناپذیربودن سرنوشت و امثالهم گفته و نوشته شده باشد، بلکه یک داستان تراژیک بیدارساز و هویّت طلب است و از نوع ادبیات متعهد (Engaged literature) است. "آی ملت تورک به خود آی" طنین این دعوت  (Çağrı) در درازنای تاریخ از سنگ نوشتۀ بیلگه خاقان و کتیبه های تونیوکیوک در دشت اورخون و قبل از آن همواره به گوش می رسد. تا زمانی که ملت تورک، مثل ملت تورک آزربایجان جنوبی در زیر سلطه دشمنانش، با ذلت زندگی کند، و اختیار خود را خودش در دست نگیرد سرنوشت ذلت بار مانقورت در انتظار اوست. و این سرنوشتی محتوم و قطعی و قانون گریزناپذیر طبیعت و زندگی برای هر ملت است. به قول بولوت قاراچورلو، شاعر بزرگ آزربایجان، "حیاتین بیر آمانسیز قانونو وار: تعصب‌ سوز میللت گرَک خوار اولسون" زندگی یک قانون بی امان دارد: ملت بی تعصب باید خوار و ذلیل شود". در این داستان زیبای نمادین نیز این پیام، این دعوت و این فراخوان از زبان نایمان آنا و مرغ دؤنن بای به گوش می رسد که ما و کل ملت تورک را به بیداری و بازگشت به اصل می خواند.

 

بررسی مانقورت، به مثابه داستانی واقعی

از دیدگاه علمی داستان مانقورت داستانی روان شناختی (Psychologica story) است.؛ یعنی با توجه به معلومات و یافته های علمی علم روان شناسی می توان به این داستان نگاه و وقایع و عناصر اصلی آن را تحلیل کرد. پروژۀ مخوف و شیطانی مانقورتسازی (Manqurtlaşdırma Mankurtlaştırma /) یوان یوانها، که با هدف  ضدبشری پاک کردن حافظۀ جوانان تورک نایمان و یادزدودگی  آنها (Amnezia/ bəllək itirmə) و مغزشویی (Brian-washing) آنان انجام می شود و آنان را به موجوداتی انسان نما و بی مغز (Brianless) و منگ و کودن و بی کله و احمق و کودن و گیج و منگ (Bird-brained) تبدیل می کند، هر چند با روشهای تجربی نیاز به اثبات دارد، امّا از نظر علمی بسیار محتمل است. با تدقیق در روش شیطانی و بسیار مخوف آنها (تراشیدن موهای سر قربانیان، چسباندن پوست تازه، نمناک و گرم گردن شتر بر پوست سر تازه تراشیده قربانیان، چندین روز قربانیان را زیر آفتاب سوزان بیابان نگه داشتن، سخت و سفت شدن پوست شتر و فشار بی امان آن بر تمامی قسمتهای سر و مغز قربانیان، رویش هزاران موی تازه و پرپشت قربانیان و رشد وارونۀ آنها به داخل پوست سر و جمجمه و آسیب زدن آن موها به مغز قربانیان و ...) باید اذعان کرد که یوان یوانها به روشی شیطانی و علمی در زمینۀ تبدیل انسانها به موجوداتی بیمار بی درک و منگ و بی هویت و بی حافظه و البته به طور کامل مطیع دست یافته بودند و آن را مثل جنایتکاران سفاک تاریخ اجرا می کردند. بررسی علمی این داستان ما را به ویژگی باورپذیر بودن آن (Credibility) رهنمون می شود. برای راستی آزمایی این داستان سری به علم روانشناسی می زنیم:

بر اساس یافته های علم روانشناسی، مرکز حافظه در انسان هیپوکامپ یا هیپوکمپوس (Hippocampusis) و قشر مخ (سلولهای) اطراف آن است. هیپوکامپ در بخش میانی قطعۀ گیجگاهی (Temporal) مغز قرار دارد. قطعۀ گیجگاهی نیز در قسمت پایینی مغز و در وسط آن قسمت مابین قطعۀ پس سری 0پشت مغز) و قطعۀ پیشانی (جلوی مغز) قرار دارد. ساختارهای مهمی که در ذخیرۀ اطلاعات و حافظۀ انسان و نیز فرایند یادگیری او دخیل اند، عبارتند از: هیپوکامپ و آن بخش از قشر مخ است که هیپوکامپ را دربرگرفته است ( شامل قشر بخشهای درونی و پیرامونی مغز و قشر کناری هیپوکامپ، که در تبادل اطلاعات بین هیپوکامپ و دیگر بخشهای مخ دست اندرکارند). به نظر می رسد که هیپوکامپ در تحکیم حافظه، نقش سیستم مرکزی را داشته باشد. به این معنا که وجوه گوناگون هر خاطره را، که در بخشهای جداگانۀ مغز ذخیره شده اند، به هم پیوند می دهد. در انسان زوال کامل حافظه فقط وقتی رخ می دهد که هیپوکامپ و قشر مخ پیرامون آن، هر دو، آسیب دیده باشند. بیمارانی که دچار آسیب هیپوکامپ و قشر مخ اطراف آن هستند کاستی شدیدی در حافظه دارند. با توجه به محل قرار گرفتن هیپوکامپ گفته می شود که این بیماران دچار یادزدودگی بخش میانی قطعۀ گیجگاهی (Medial-temporal lobe Amnesia) هستند  (زمینۀ روانشناسی هیلگارد، ترجمۀ دکتر محمدنقی براهنی و دیگران، چاپ 1386، صص 80، 82،287، 298).

بیاییم نگاهی دقیق به شیوه و شگرد مانقورتسازی (Make-Mankurt devise) سنتی بیندازیم:

" وقتی که می خواستند یک انسان را مانقورت کنند:

$11.     موهای سر آن انسان را به دقت و خوب می تراشیدند،

$12.     به پوست سر او پوست تر و تازۀ گردن شتر را با دقت می چسباندند و می کشیدند و سفت و محکم می بستند،

$13.     نامزد مانقورت شدن را، که پوست گردن شتر را به سر او سفت و سخت چسبانده و بسته بودند، چند روز در بیابان داغ زیر اشعۀ داغ آفتاب می بستند و به حال خود رها می کردند.

بدین طریق تحت تأثیر آفتاب داغ بیابان، پوست شتر جمع می شد و سخت و سفت به پوست سر مانقورت می چسبید و رفته رفته پوست شتر با پوست سر قربانی یکی می شد، به گونه ای که پوست شتر به پوست سر او تبدیل می شد. در عین حال موهای تراشیده شدۀ قربانی از زیر آن پوست خام شتر شروع به رشد و رویش می کردند. اما آن پوست شتر چنان سخت به سر قربانی می چسبید و تحت تأثیر آفتاب داغ چنان سخت و سفت شد که مانع از نفوذ و حرکت موهای قربانی به بیرون می شد که آرام آرام دراز می شدند. موها نمی توانستند پوست سخت شتر را سوراخ کنند و برای همین نمی توانستند به رشد خود رو به بیرون ادامه دهند، به همین علت موها نه به طرف بیرون سر بلکه به وارونه، به سوی پایین، و به طرف داخل جمجمه و مغز شروع به رشد می کردند. فشار بی امان پوست شتر، که جمع می شد و سفت شده و به جمجمۀ سر قربانی فشار مداوم وارد می کرد و موهایی که به وارونه از ریشه و رو به جمجمه دراز می شدند و جمجمه را سوراخ کرده و به سوی مغز پیشروی می کردند و سبب می شدند که قربانی تلخیها و رنجها و دردهای بزرگی را بچشد. قربانی ای که متحمّل این رنجهای جانکاه می شد، اگر زنده می ماند، بعد از اندک مدّتی به مانقورت، عروسک خیمه شب بازی (Kukla) اربابانش، تبدیل می شد. او حافظه اش را به کلی گم می کرد؛ مادر وپدرش را دیگر نمی توانست به یاد بیاورد و بشناسد؛ نمی توانست عقلش را به کار بگیرد و به حال بی شعوری و بی تمییزی و بی فکری درمی آمد. به این دلیل صاحبش (دشمنش که این بلاها را بر سرش آورده بود)، هر چه دستور می داد، بی درنگ اطاعت می کرد" (ویکی پدیای تورک).

با توجه به شیوۀ شیطانی و ضدبشری یوان یوانها در پروژۀ مانقورتسازی جوانان تورک نایمان، پوست شتری که در معرض آفتاب شدید رفته رفته خشک و سفت و محکم می شده است نه تنها بر هیپوکامپ و سلولهای قشر مخ اطراف آن بلکه بر کل مغز و تمام قسمتهای آن فشار بی امان وارد می آورده است؛ یعنی تمامی نیمکرۀ راست و چپ مغز، قطعۀ پیشانی، قطعۀ آهیانه، شیار مرکزی، اینسولا (زیر سطح مخ)، شیار جانبی، قطعۀ پس سری و بالاخره قطعۀ گیجگاهی مورد فشار بی امان پوست شتر (کلاه پوستی دائمی چسبیده به پوست سر مانقورت و یکی شده با پوست سر او) قرار می گرفته اند و اگر فرورفتن هزاران مویی که رو به  جمجمه و قشر مخ به وارونه رشد می کردند را نیز حساب کنیم، عمق آسیب و ابعاد این جنایت ضد بشری صورت حیرت آوری را به خود می گیرد. بر اساس اطلاعات دقیق داستان،  بیشترین آسیب در پروژۀ مانقورتسازی سنتی به سلول های اطراف قسمت هیپوکامپ در قطعۀ گیجگاهی مغز وارد می شده است. همان گونه که گفتیم این بخش که مسئول حافظه انسان است و همچنین در فرایند یادگیری موثر است. در این داستان، مانقورت حافظه، هویت و همۀ هستی معنوی خود را از دست داده است و حرفها و نصیحتها و تلقینهای مادرش، نایمان آنا، در به خودآمدن، یادگیری، به یادآوردن و فهم او کوچکترین اثری ندارد. اما به خاطر داشته باشیم که این آسیب به مغز تا حدی نیست که کل درک و فعم و مهارتهای مانقورت را از او بگیرد. او حرفها، تلقینات و القاعات ارباب یوان یوانش را گوش و کاملاً قبول می کند؛ و نیز مهارت کمان کشی و تیراندازی او کما فی السابق برقرار است. به بیان علمی، از میان هفت نوع هوش که در نظریۀ هاوارد گاردنر (Howard Gardner) مطرح هستند: هوش زبانی، هوش موسیقایی، هوش منطقی- ریاضیاتی، هوش فضایی، هوش تنی- حرکتی، هوش درون فردی، و هوش میان فردی (ر.ک. زمینۀ روانشناسی هیلگارد،، ص446)، هوش تنی حرکتی مانقورت، که اتفاقا فقط همین هوش برای مقاصد شیطانی ارباب یوان یوانش (بردگی کورکورانه و کمان کشی و تیراندازی به سوی قلب مادر) کافی است، مانقورت بقیۀ هوشهایش را کمابیش از دست داده است.

مانقورت به مثابه داستانی به سبک رئالیسم جادویی یا رئالیسم خیال پردازانه

مرغ دؤنن بای، تنها عنصر جادویی و فراطبیعی داستان

از دیدگاه نوع داستان، مانقورت، داستانی به شیوۀ رئالیسم/ واقع گرایی جادویی (Magic realism) است. در تعریف این نوع ادبی (Genre)، آن را شیوه ای در داستان نویسی مدرن دانسته اند که خیال پردازی (Fantasy) را با واقع نگاری (Realism) درهم می آمیزد؛ به صورتی که وقایع باورنکردنی و خیالی در روایتی گنجانده می شوند که از جهاتی دیگر لحنِ (Tone) موثق گزاره های واقع گرایانه و عینی را حفظ می کند. بخش آخر داستان مانقورت، یعنی نقطۀ اوج داستان (Climax) که مانقورت قلب مادرش را با تیر یوان یوانها سوراخ می کند و جسم نایمان آنا می میرد، روسری او، و در ورژنهای کهن تر داستان "روح او" و "قلب پاره شده و تپنده اش"، به صورت پرنده ای پروازکنان، ناآرام و نالان و جیغ زنان درمی آید. این پرنده نمادی از روح پدر (دؤنن بای)، روح قبیله و ایل و تبار و روح ناآرام و دردمند و زخمی ملت تورک است، مدام جیغ می زند و بارها و بارها تا ابد و تا قیامت به گوش فرزندان این ملت دردمند تکرار می کند:

$1-         " به یاد بیار کی هستی! به یاد بیار از کی ها هستی! پسر کی هستی؟ اسمت چیست؟ اسم پدرت دؤنن بای است. دؤنن بای! دؤنن بای! دؤنن بای! دؤنن بای!... "

و جالب این که همین پرندۀ دؤنن بای، که همنام با پدر مانقورت است، در جای جای رمان شاهکار "روزی که دراز می شود و صد سال می گردد" (Gün uzar yüz yıl olur) چنگیز آیتماتوو، حتی خارج از اپیزود مانقورت، تا آخر آن حضور دارد و مدام حاضر می شود و و با جیغهای بیدارکننده اش را مدام تکرار می کند و بارها و بارها به شخصیّتهای اصلی رمان، که در حال سیر و سفر بیرونی و سلوک و تحوّل درونی هستند، اصل و هویت اصیل تورک آنها را، که ایدئولوژی منحوس کمونیسم لنینستی- استالینیستی، مانند پوست شتری بر دور جمجمه و مغز آنها نیز حلقه زده و گیج و منگشان کرده، به آنها یادآوری می کند. از این جهت این پرندۀ بی قرار یک "بن مایه" یا مایۀ تکراری (Motif/ Motive/ Leitmotif) این داستان است. و در عین حال تنها عنصر فوق طبیعی داستان (Supernatural element/ Metaphysical element) و در عین حال عنصر وحدت بخش و یگانه ساز ( Unifying element) داستان مانقورت و کل رمان آیتماتوو نیز هست. این پرنده وجهه ای نمادین و سمبولیک و رمزی نیز دارد و تنها نماد غیرطبیعی/ فراطبیعی ( Supernatural symbol/ Non-natural symbol) این داستان شگفت نیز هست. این پرنده در عین حال یک نمونۀ ازلی و کهن الگو (Archetype) است؛ یعنی عنصری کهن و بنیادین است که در ناخودآگاه جمعی میلیونها انسان تورک در درازنای تاریخ حضور داشته و هنوز هم حضور دارد. روحی که پرواز می کند و جیغ می زند و به اصل و هویت اصیل می خواند و بیدار می کند و از پرواز و جیغ زدن باز نمی ماند: روح ناآرام و وحشی و زخمی و دردمند ایل و تبار و نژاد و ملت تورک. در داستان مانقورت آیتماتوو با استادی هر چه تمام تر در توصیف قلب ناآرام نایمان آن، هنگامی که او به صحبتهای کاروانیان مسافر دربارۀ پسر مانقورتش گوش می کند، این عنصر پرنده را در شکل "قلب ناآرام و روح بی قرار مادر" به تصویر کشیده است: " ... برای همین مانند یک پرندۀ زخمی هق هقش را در سینه اش خفه می کرد و شبهه هایی که قلبش را پاره پاره می کرد، در درونش دفن می کرد... نایمان آنا می کوشید بر ترس دل خودش و لرزش بی اختیار دستهایش غلبه کند. انگار که می خواست که صدای آن مرغی را که در درونش جیغ می کشید، ببُرد". در اصل مرغ دؤنن بای روح پدر مانقورت است که قبلا در جنگ با دشمن بی رحم شهید شده است، و اینک در سینۀ زنش (مادر ایل تورک نایمان/ نایمان آنا) بی قراری می کند و از زبان او می کوشد پسر مانقورتش را به "خود" بیاورد و بیدار سازد.

مرغ دؤنن بای به مثابه روح هویّت طلب ملت تورک

پرندۀ دؤنن بای به سوی بازگشت به خود و اصل و هویّت اصیل می خواند؛ در تلاش است که مانقورتها را بیدار کند و گذشته هایشان و اصلشان و هویّتشان و تبارشان و مادرشان و پدرشان را به یاد آنها بیاورد. اتیمولوژی دؤن بای هم جالب است: "دؤنن Dönən/" در تورکی یعنی "بازگشت کننده، بازگردنده، برگردنده". هویت طلبی پیش و بیش از آن که مستلزم به دست آوردن چیزهایی جدید باشد مستلزم به دست کردن داشته هایی است که دشمنان هویت دزد از انسان گرفته اند. پرندۀ بازگشت کننده به اصل که به سوی اصل و نسب می خواند. تلاش این پرنده، این روح دردمند ملت تورک، این است که ارزنده ترین موهبتهایی که یوان یوانهای (تمامی دشمنان مانقورتساز ملل تورک با تمامی ایدئولوژیهای مانقورتسازشان) آن را از نوجوانان و جوانان تورک گرفته اند، پس بگیرد و به آنها بازگرداند: مانقورتها انسانهای مفلوک و بدبختی هستند که ارزشمندترین داراییهای معنوی که یک انسان دارد، از کف داده اند: اصل، ذات، فطرت، طبیعت اصیل و خدادادی، نهاد، طبع، خود، جوهر، گوهر، سرشت، خود، خویش، خویشتن، "من"، من اصیل و خدادادی، زبان مادری، مادر، پدر، پدران، مادران، شخصیّت، هویّت، کیستی و چیستی. این بخشهای داستان ارزش چندین بار خواندن و ژرف نگری را دارد: " گردن اسیر را قطع کردن، یا برای ترساندن او عضوی از اعضای بدنش را بریدن و به او هر گونه خسارت بدنی دیگری وارد کردن، به مراتب آسان تر است از این که  حافظه و شعور او را بگیری و عقل او را به تمامی محو و نابود کنی و "من" و هویّت او را او را از او بگیری؛ یعنی او را از ریشه های یگانه سرمایۀ معنوی که تا نفس واپسین و تا قبر در درون مغز و روح و دل خودش، آن را مثل با ارزش ترین یادمانها حفظ می کند و به هیچ کس هرگز نمی تواند بدهد، محروم کنی. لکن یوان یوانهای وحشی کوچ نشین، که در تاریخ منحوسشان، غدّارترین و بی رحم ترین وحشیگریها را به منصۀ ظهور رساندند، به مغز و معنای درونی انسان و انسانیّت نیز قصد کردند. آنها با راه پیداکردن برای گرفتن حافظۀ زندۀ بردگان، به طبیعت انسانی یک انسان زنده چنان ضربه ای می زدند که این جنایت، در مقایسه با تمام جنایاتی که ممکن است به عقل و مخیّلۀ انسانها در تمام طول تاریخ خطور کند، یا ممکن است تا ابد خطور نکند، سنگین ترین و بدترین جنایتها محسوب می شود" و جالب این که این جنایت موحش مانقورتسازی را تنها یوان یوانها مرتکب نشده اند، روسهای پان اسلاو، فارسهای پانفارس و پان ایرانیست، چینیهای کمونیست هان، ارمنیها، صلیبیهای ضد تورک انگلیسی و آمریکایی و فرانسوی و هلندی و آلمانی و... و خلاصه همۀ دشمنان ملل تورک ایجادکنندگان و فعال کنندگان سیستم عظیم مانقورتسازی ضد تورک جهان هستند که با پیشرفته ترین روشها در مانقورتسازی کودکان، نوجوانان و جوانان و تمامی انسانهای ملل تورک جهان کوشیده اند و می کوشند و خواهندکوشید.

پرندۀ دؤنن بای به سوی بازگشت به اصل و نسب و هویّت می خواند. هویت طلبی مقدّس ترین حرکتی است که یک انسان در تمامی طول عمر خود می تواند انجام دهد: بازگشت به اصل، به ریشه. "طلب" در ترکیب "هویت طلب" بیشتر از آن که "خواستن" باشد، چالش و کوشش (Çaba) و ستیز و حرکت و بی قراری است؛ درد است؛ دردی اصیل و انسانی؛ کاملاً انسانی. خلجان و اضطراب و خارخار و تپیدنی مقدّس. درست مانند تپش پرندۀ دؤنن بای. جستنی است. جستنی که رو به سوی اصل دارد. جستن اصل و "وجود" و ذات. و با ماهیّات و اعراض ساکن و ساکت نمی شود. هویت طلبی بر بن و پس زمینۀ انسانی و عرفانی شناخت اصل استوار است. جست و جویی است مقدس در راه شناخت اصل و پویشی است مقدس در راه بازگشت به اصل. ما هویت طلبان اصل خود را می جوییم و می خواهیم چون از ما دزدیده و ربوده شده است. شیاطین استعمارگر ضد انسان ضد تورک آن را به لطایف الحیل و با شیطنت از ما ربوده اند و ما را "برده" (مانقورت) با ذهن مهارشده، تحت کنترل، تحت اختیار، در عنان و مهار شده، تحت فرمان می خواهند و روح مقدس ملت تورک آن پرندۀ دردمند خواب منحوس ما  و سنگین ما هویت طلبان را ربوده، در این سیاه ترین عصر زندگی تورکان آزربایجان بیدار شده ایم و پرنده و روح ملت تورک از زبان و قلم و نفس ما جیغ می زند و بیدار می سازد. آری! پرندۀ دؤنن بای روح بیدارشده و دردمند هر هویت طلب و حق طلب تورک در تمامی دنیاست. روحی است که بیدار می شود و بیدار می سازد. به سوی اصل فرامی خواند. عرفان و فلسفه ای بالاتر از این در دنیا نمی توان یافت. در جسم و دست ونفَس و صدا و زبان و قلم هر یک از ما فعالان هویت طلب افشاگر و روشنگر، روح ملت تورک، پرندۀ دؤنن بای، درد می کشد؛ رنج می کشد؛ رنج و دردی مقدس و انسانی و برای همین جیغ می کشد و بیدار می سازد. برای ملتمان می نویسیم و داد می کشیم. هدفمان به تمامی مقدس و انسانی است. این است فلسفه و جهان بینی ما تورکان (Turk’s Philosophy and word view/weltanschauung) .      

پرندۀ دؤنن بای به مثابه روح انتقام

مرغ دؤنن بای از منظری دیگر"پرندۀ انتقام" (The vengeance bird) است. انتقام از مصایبی که دشمنان بی رحم ملت تورک بر سر جوانان و نوجوانان این ملت بزرگ و دردمند آورده اند و یاد و حافظه و هویت آنها را از آنها گرفته و آنها را به حیوانی رام و بی فکر و منگ و منحوس تبدیل کرده است. هنگامی که مانقورت به دستور یوان یوانها قلب مادر خودش را به تیر می دوزد و او را می کشد، روح پدر قبیله به صورت پرندۀ انتقام از کالبد مادر قبیله قیه کشان به بیرون می پرد و به پرواز درمی آید و همان حرفهای مادر را تکرار می کند. داستان به زیبایی و ظرافت این نکته را می رساند که دشمنان ملت تورک، دشمنان خبیث روس و چینی و فارس و کورد و ارمنی و یونانی و صلیبی با تمام نسل کشیهای دهشتناک ملت تورک در مقاطع مختلف تاریخی که مو را بر تن انسان سیخ می کند، هرگز نمی توانند روح ملت تورک را بکشند و نابود سازند. این روح زخمی و دردمند بعد از هر نسل کشی و جنایتی همواره بر بالای وطن مادری تورکان به پرواز درمی آید؛ جیغ می زند و کودکان و نوجوانان و جوانان را بیدار می سازد.

پرنده دؤنن بای هم عنصر و شخصیّتی نمادین (Symbolic character) است و هم تمثیلی (Allegoric character). نمادی روح بیدارساز ملت تورک. روحی که به قیام و انقام می خواند. انتقام انسانهای بی گناه و پاکی که تنها به جرم "تورک بودن" در طول تاریخ از سوی دشمنان چینی، روس، ارمنی، فارس، یونانی، صلیبی و البته مانقورت قتل عام شده اند. در داستان نیز نایمان آن یک زن بی گناه و پاک است که تنها گناهش تلاش برای بیدارسازی پسر مانقورتش و بردن "آن مقوا و جلد انسان" به قبیله و اصل و نسبش است . این پرنده در عین حال شباهتی عمیقی با اسطورۀ پرندۀ انتقام در میتولوژی دیگر ملل جهان دارد. برای مثال در فرهنگ اعراب (بدوی) "ثار" ، در معنی به حرکت درآمدن، قیام، تحریک، تهییج، هیجان، جوش و خروش، خشم، طغیان، عصیان، سرکشی، گردنکشی، انفجار، انقلاب، خروج، به پا خاستن، اضطراب، آتشفشان و ...، پرندۀ انتقام است. اگر انسان برگزیده و مظلوم و پاک و بی گناهی و بی پناهی به ناحق کشته می شد یا قبیله ای به ناحق قتل عام می شدند، پرندۀ ثار، یا پرندۀ انتقام به پرواز درمی آمد و بی قرار بود و با جیغها و فریادهایش خواب و آرام را از دشمنان و اهل قبیله می گرفت و تا خون کشته شده یا کشته شدگان مظلوم گرفته نمی شد، این پرندۀ نالان و جیغ زنان پیوسته در پرواز بود. وقتی حسین بن علی را همراه با نزدیکانش در کربلا به ناحق کشتند این پرنده به صورت "ثار الله" به پرواز درآمد و تا زمان قیام مختار و انتقام از شامیان و کوفیان همواره در پرواز و ناله بود. این پرندۀ دردمند و نالان بعد از قتل عام وحشیانۀ و ناحق بهترین انسانهای  ملت تورک آزربایجان در  آزر 1325 هـ.ش. در آسمان آزربایجان جنوبی و تمام شهرها و روستاهایی که قتل عام جنایتکارانه ارتش ایران به سرکردگی پسر رضا پالانی منحوس در آنها جوانان و مردان و زنان و حتی اطفال تورک را کشتند، در پرواز است. این پرنده در قاراباغ کوهستانی مظلوم و به ویژه در خوجالی در ۲۶ فوریه سال ۱۹۹۲ / دوم اسفند 1371 در آسمان آزربایجان مظلوم شمالی به هوا برخاست و تا کنون در ناله و زاری است و فرزندان غیور وطن را می خواند. پرندۀ خوجالی و پرندۀ 21 آزر هم اکنون نیز در آسمان آزربایجان بزرگ در پرواز و بی قراری است؛ خوابهای ما فرزندان آن پدران و مادران قهرمان و مظلوم را درهم می آشوبد و تا زمانی که همگی به خود بیاییم و حاکمیت را در دست بگیریم و بینی دشمنانمان را به خاک بمالیم در پرواز و ناله و شیون خواهدبود. این پرنده ها همراه با پرندگان دیگری که بعد از هر قتل عام ملت تورک به هوا برخاسته اند هرگز بر زمین ننشسته و شیون و ناله را قطع نکرده اند و همواره و همیشه خوابهایمان (خواب منحوس و سنگین اوغوز) را در هم می آشوبد و بر گوشهایمان تا وقت بیداری و قیام همگانی جیغ می کشد. هیچ خون ناحقی بر زمین بر زمین نمی ماند و تا وقت قیام و خونخواهی همواره در غلیان و جوشش خواهدبود. این پرندگان تا وقت قیام و انتقام در پرواز و بی قراری و جیغ و فریاد خواهندبود. تا وقت برخاستن ما فرزندان ملت تورک آزربایجان برای گرفتن حق خدادادیمان در پرواز و اضطراب خواهندبود.

این سلسله مقالات ادامه دارند.

اوجالان ساوالان – چهارشنبه 1394/10/16         2016/01/06

              

Share/Save/Bookmark
 
آدرسهای ما - Follow us

YouTube

 -----

Facebook

----- 

Twitter